رادمان جونرادمان جون، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره

رادمان جون

ولادت حضرت علی (ع) وروز پدر

  روز پدر رو به همه پدرای عزیز بخصوص همسر عزیزم که امسال اولین سالیه که پسر کوچولوی نازش کنارشه تبریک میگم . امروز( 93/2/22 - دوشنبه ) من و شما وخاله فرزانه رفتیم بیرون و با کلی هدیه برای آقایون برگشتیم خونه ، خیلی دوست داشتم ازت یه سری عکسای خوشگل بگیرم ولی شما تبدیل شدی به یه پسر خالخالی ناز که اصلا دلم نیومد ازت عکس بگیرم  از وقتی به دنیا اومدی این دومین باره که خالخالی میشی با این تفاوت که سری قبل خالات کوچیکتر بودند با فاصله کمتر ولی الان خالات درشت ترند با فاصله بیشتر البته دکتر هم بردمت ولی تشخیص قطعی ندادند امیدوارم زود زود خوب بشی یکی یدونه مامان اینم از عکس هدیه هامون بدون شما ،عکس شما وهدیه خوشگلت...
23 ارديبهشت 1393

آلبوم11 ماهگی

کوچولوی نازم تازگیها یه مقدار شیطونتر شدی و با دوربین هم خیلی کنار نمیایی و مامانی هم خیلی دوست نداره بدون عکس وبلاگ نویسی کنه وازهمه جالبتر که (دد ) رو  کاملا شناختی و دائما میگی ددد یعنی منو ببرید بیرون ، هوا هم که خیلی خدارو شکر خوب شده  منم سعی میکنم بعدازظهرها شما رو ببرم پارک و به همین دلیل خیلی نمیتونم به وبلاگت سر بزنم مامان وببخش سعی میکنم لحظه های قشنگ زندگیت رو جا نندازم  چون شما با اهمیت ترین تو زندگیم هستی عزیزترینم ،عاشقتم پسر خوشگلم این عکست مربوط  به روزیه که همکارای مامان ممیخواستن بیان خونمون اینجا هم با مانی جون بردیمت پارک روبروی خونه مادربزرگت و زیرت روزنامه انداختیم که لباس...
21 ارديبهشت 1393

عروسی آقا حامد

پنج شنبه 93/2/18 عروسی پسر جناب سرهنگ معموری بود که ما هم دعوت بودیم مراسم توی تالا ر داییها برگزار شد و داییهای خوبم مثل همیشه با پذیرایی خیلی خوبشون کاری کردند که به همه خیلی خوش گذشت شما هم که تمام تالار هر بار با یکی دور میزدی حسابی خوش حال بودی فقط لحظه شروع موزیک یه مقدار ترسیدی ،موقع آتیش بازی همه میومدن دنبال شما  فکر میکردیم که خیلی دوست داشته باشی ولی خیلی زیاد از صداش ترسیدیو گریه کردی گل پسرم  ببخشید اصلا یادم نبود آتیش بازی با صدا همراهه درضمن داییهای خیلی خوبم من و پسرم عاشقتونیم اینم از شما و بهترین پدر برزگ دنیا (بابای گلم) پسرم شما دوتا پدر بزرگ مومن وآروم داری که م...
21 ارديبهشت 1393

سفر یک روزه به برغان

جمعه 93/2/19 رفتیم برغون شما حسابی شیطونی کردی هر خوراکی هم که بزرگترها میخوردن میخواستی و حسابی خوش گذروندی ولی تمام استخونهای مامان وخاله ها درد میکرد از بس که ماشالله شما کوچولوها شیطونی کردید اینم یه عکس با خاله مونا ...
21 ارديبهشت 1393

ولادت حضرت فاطمه (س) وشروع یازده ماهگی رادمان عزیزم

پسرم تو قشنگترین وبهترین وبزرگترین هدیه ای هستی که خداوند به من بخشیده وامیدوارم با تربیت خوب بتوانم از خداوند بابت این هدیه تشکر کنم . نمیدونی امسال روز مادر بخاطر داشتن تو چه حس خوبی داشتم هر چی فکر میکنم که با چه کلمه ای وصفش کنم نمی تونم .فقط از خدا میخوام به تمام کسانی که آرزوی مادر شدن دارند یه فرزند سالم وصالح ببخشه . امروز 93/1/31 من خونه مامان ملیح بودم که دیدم پدرت با دست پر اومد خونه دست چپش جعبه کیک بود،وقتی گذاشت روی میز گفت :اینم کیک 11 ماهگی پسرم ، من هم که با این کار پدرت یه بار خیلی کوچولو از رو دوشم برداشته میشد خیلی خوشحال شدم فقط عیبش این بود که کیکت یه مقدار شبیه قبل بود که خیلی مهم نیست ، اینم از ع...
1 ارديبهشت 1393

شروع ده ماهگی

هوراااااااااااااااااااااا پسرم وارد ده ماهگی شد. پسرک نازم خدا رو شکر با شروع سال جدید (1393 ) وارد ده ماهگی شدی چیزی به خوردن غذای خانواده نمونده ،انشالله از ماه بعد همه چیز میتونی بخوری . توی ده ماهگی چند روزیه که کاملا چهار دست وپا میری چند تا از حروف تکرار میکنی (دددد ،ماما ) ،یه پله کوتاه رو بالا میری و همون پله رو دنده عقب میایی پایین وگاهی اوقات با فکر زیاد وآزمون وخطا ،پله رو برمیگردی و دوست داری از جات بلند شی ولی نمیتونی . پسرم با تولدت وشیرین کاریات  رنگ وبوی دیگه ای به زندگی ما بخشیدی که من به خاطر چنین نعمت بزرگی  خدا رو شکر میکنم .امیدوارم هر کسی که آرزوی چنین نعمتی رو داره خداوندهر چه زودتر یه فرزند سالم وصالح بهش ...
7 فروردين 1393

عیدی

رادمان جان عید امسال (1393)چون اولین عیدی بود که شما برای عید دیدنی به خانه فامیل میرفتی همه لطف میکردند وعیدی خیلی  زیادی به شما میدادند ومن امیدوارم بتونم تو شادیاشون جبران کنم اما خاله فرزانه لطف کرده و برای شما ومهرسا جون تقویم سال 93 را تهیه کرده بود که خیلی خوشگل بود دستش درد نکنه انشالله نی نی دار بشه براش جبران میکنیم اینم از عکساش ...
7 فروردين 1393

سال نو مبارک (1393 )

پسرم شروع سال 1393 قشنگترین سال تحویل تو طول عمر من وپدرت بود و اونهم فقط وفقط به خاطر حضور شما بود خیلی خیلی خوشحالیم که امسال شما کنار ما هستی ، ساعت بیست و سی وهفت دقیقه سال  تحویل شد ، حدود نیم ساعت قبل از شروع سال نو شما خواب بودی وپدرت هم که به سختی تونسته بود اون لحظه کنار ما باشه با کلی زحمت شما رو بیدار کرد و سعی کردیم خیلی به پر وپات نپیچیم تا اون لحظه رو به خوشی پشت سر بذاریم که خدارو شکر همین اتفاق هم افتاد     وقتی دهنت این شکلی میکنی میخوام بخورمت اینم از گریه الکی که تازه یاد گرفتی وقتی مامانت و میخوای این کار و میکنی و همه رو میخندونی اینم از دوتا دندونای خوشگلت که هنوز خیلی...
1 فروردين 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رادمان جون می باشد